تبلیغات

.

.

.

.

.

.

.

 

تفریحی و سرگرمی - پزشک زن: برو اونور بو پشگل می دی!
درباره وبلاگ

نویسندگان
جستجو


ADS

آخرین مطالب
پزشک زن: برو اونور بو پشگل می دی!

خبرنامه دانشجویان ایران: برنا/ اینجا مشهد است. میهمانی ثامن الحجج امام رضا(ع).از همان ابتدا که قرعه به نام‌مان افتاد تا راوی حرکت‌های جهادی بسیج سازندگی در روستاهای اطراف مشهد باشیم، دل در دلمان نبود؛حتی وقتی چند مسافر عرب در تمام طول راه با هر تکانی در هواپیما اشهد خود را می خواندند.

اینجا مشهد الرضا است. ساعت 22:15 دقیقه سه شنبه چهارم مرداد؛ اما آدمی جرات دل کندن از آن گنبد طلایی و آقای مهربانش را ندارد. اینجا مشهدالرضاست و مسوولی می گوید: محل اسکانتان را در بلوار وکیل آباد، دور از حرم انتخاب کردیم تا واقعا سفر جهادی باشد و به روستاهای موردنظر نزدیکتر باشیم تا دلتان دائم هوای حرم را نکند که بخواهید در هوایش بپرید.


اینجا مشهدالرضاست؛ ساعت 24 شب است که احمدی مسوول برادران کاروان اصحاب رسانه یادمان شهید خدمت سردار نورعلی شوشتری برایمان از تلاش های چند 10 روزه بسیج طلاب، خواهران، دانش جویان و دانش آموزان می گوید.از هوای گرم روستایی که سهم 3500 نفر ساکن آن ار آب سالم 8-7 دبه از آب قناتی است که ساکنان روستا در آن همزمان لباس و پشم و ظرف می شورند، کودکانشان را حمام می کنند و برای خانه آب می برند. غیرت مردان روستا را دست و بال تنگ؛ یک جورهایی شرمنده کرده، دور قنات را دیوار کشیده‌اند تا زنان را نگاه غریبه ای هنگام شست‌وشو نبیند.


ساعت 7 صبح است،به سمت روستای "سنگ آتش" می رویم. جایی که طلاب بسیجی سه هفته در آن مشغول به کارند. از ساختن سالن ورزشی و مسابقات فوتبال و آموزش رایانه و بهسازی مدارس و آموزش احکام گرفته تا مسابقه "قوی ترین مردان روستا".


اینجا روستای سنگ آتش با یک جاده خاکی، 45 کیلومتری مشهد – فریمان. بازار فیلم‌بردارها داغ داغ است، دائم در حال تکاپو هستند و از ردهای لاستیک ماشین‌ها روی جاده خاکی و خانه های کاه گلی مردم روستا تصویر می‌گیرند.


طلاب در مدرسه شهید شفائی در حال رنگ زدن و بازسازی‌اند. سردار نقدی با لباسی خاک گرفته نگران کیفیت رنگ و وضعیت سقف مدرسه است. آنقدر به سقف نم برداشته گیر می دهد تا او را مطمئن کنند که مشکلات به وجود آمده را برطرف کرده اند و حالا نوبت به رنگ است.


حبیبه حاتمی روان شناسی خوانده، 25 ساله است مادرش می گوید در کارخانه پتوسازی، پتوها را بسته بندی می کند و روزی سه هزار تومان می گیرد. می گوید کار نیست. چاره‌ای نداریم.


معصومه خالقی می گوید اینجا دبیرستان نداریم، دخترانمان درس بخوانند. زمستان هم نفت به سختی گیر می آید؛ به روستاهای اطراف "موسی آباد" و "فیض آباد" گاز آمده اما به ما می گویند شما در طرح نیستید.


محمدرضا حاتمی جوانی 27 ساله دغدغه دیگری دارد، گویا آموزش‌های کامپیوتر طلاب در مسجد کار خودش را کرده است. سینه سپر می کند و می گوید؛ اینترنت نداریم، پست بانک نداریم. اکثر پسران می روند شهرک صنعتی کاویان،اگر کاری پیدا کنند با کارگری می توانند روزی 13-12 تومان در بیاورند.


پیرزنی دست ما را می‌گیرد و به خانه‌اش می برد. بی سرپرست است. حدودا 65 ساله است، کارگری می کند، روزی 6 هزار تومان دستمزدش است. نگران مرضیه اسدی دخترش است که سی سال دارد و یک سال است نامزد کرده و جهاز ندارد. توضیح می دهد: پارسال خشکسالی بوده، امسال هم. از ناچاری، از مجبوری می روم کارگری می کنم. چاره ای ندارم.


تنور خانه شان هنوز گرم است. نان این خانه را دست‌های مهربان مادری می پزد که نگران پسرش است. «مثل دسته گل است پسرم، رفته سربازی، پول نداشتیم برود دانشگاه پیام نور، بچه ام درسش خیلی خوب است، اسمش محسن اکبری است. فدات شم مادر بنویس...»


سید اکبر شهرکی راست می ایستد جلوی سردار نقدی، با صدای بلند می گوید: این روستا 23 شهید، 15 جانباز و 3 آزاده تقدیم انقلاب کرده، از طرف مردم روستا درخواست می کنم سالن ورزشی نیمه کاره روستا را کامل کنید و «تشک کشتی» به جوانان روستا هدیه بدهید. طنین صلوات در میان جمعیت می پیچد و سردار روی مرد را زمین نمی زند. قول درخواست اش را می گیرد مرد.


سردار نقدی در مورد اختلافات سندهای زمین دیم منطقه که روستائیان به دنبال به نام کردنش هستند می گوید: اینها مسایل مربوط به فرماندار و بخشدار است و نگاهی به فرماندار می کند که گوشه ای ایستاده.


مردم گُله به گُله جمع می شوند. وسیله پذیرایی در مسجد چایی است. استکان های کوچک با زنبیل میان مردم برده می شود. دانه دانه مردم استکان‌ها را از زنبیل بر می دارند و چای داغ لیوان‌ها را پر می‌کند.


"احسان چوب داری" فرمانده قرارگاه یکم انصارالمومنین می‌گوید: تقریبا در هر هفته 40 مربی خواهر و 12-10 مربی برادر  فعالیت می‌کنند. رده سنی طلاب از 18-19 سال تا 65 سال است. مربی خواهر 9 ساله ای داریم که به همراه مادرش در این اردوها فعالیت داشته، شرکت کرده و آموزش سوره‌های کوچک قرآن و همچنین انشاء نویسی با موضوعات معنوی مهدویت، معاد و نبوت را به بچه ها آموزش می‌دهد. سال سومی است که طلاب به صورت تخصصی و گروهی وارد اردوها شدند قبلا طلاب با عنوان روحانی با اردوها همگام می شدند. طلاب در یک ماه از اوقات فراغت خود در تابستان را در اردوی جهادی فعالیت می کنند و روزهای پنج شنبه و جمعه در طول سال به مناطق استان خراسان رضوی می روند.


مرد نتیجه استعلام حضور در جبهه‌اش را نشانم می دهد؛ 11/10/64 تا 12/2/66 .به دنبال تعیین درصد جانبازی اش است.زن بالش را به آرامی می گذارد پشت همسرش تا راحت بنشیند. مرد به آرامی می گوید:سمت شلمچه شیمیایی شدم. از سال 67 اینجا من را برای درمان بهداشت قبول نمی کرد و برای درمان مشهد می رفتیم. الان تنگی نفس دارم و هزینه ها مشکل ساز شده؛غلامحسین خالقی با آن چهره تکیده‌اش گوشه اتاق نشسته و به زمین زل زده و فلاش دوربین عکاسی روی دیوار ترک خورده خانه و چهره خسته زن و مرد می نشیند.


طلبه ای آرام آرام« السلام علیک یا ابا عبدا...» را روی دیواری با خط خوش نقش می زند، باد خاک جاده خاکی روستا را با خود می‌برد و پخش می کند میان صورت گندمگون اهالی.


زن جوانی بچه اش را بغل گرفته می گوید؛قنات ها خشک شده،اگر باغچه ای در حیاط خانه درست کنیم می آیند و جریمه‌مان می کنند.آب در هفته دو سه روز قطع می شود. برخی خانه‌های روستا برق ندارند. از یکدیگر برق می زنند حالا هم که برق گران شده کسی به کسی....اهالی روستا منتظر رحم دل آبی آسمان‌اند. به یاد گل‌های آفتابگردان آن زن روستایی می افتم که نگران تحصیل پسرش بود. نمی دانم گل‌های آفتابگردان آن خانه تا به کی به اهالی خانه لبخند می زنند.


اینجا قندآب است. بالای بلندی که می ایستی پرچم‌های سبز و سفید و قرمز در دامنه کوه را می بینی که در امتدادشان، روستا چون بهشتی خاموش، مهر سکوت بر لب زده. روستایی که تنها شهیدش که در غائله کردستان در خون غلتیده، آرام و با وقار بالای سر روستایش به تنهایی ایستاده و مزار خاک گرفته‌اش را چند دانش آموز با رنگ سبز، رنگ می کنند به نشانه وفاداری به آرمان‌هایش.

بچه‌های روستا در دامنه کوه، میان آب گل آلودی که جمع شده، بچه قورباغه می‌گیرند. اینجا 50کیلومتری مشهد- فریمان است.خاله شهید قربان اکبری می گوید:«ما حرف آقا را گوش می‌کنیم.» می گویم از رییس جمهور درخواستی داری؟می گوید:"چیزی نخواستم و انتظاری ندارم.همین که مملکت را نگهداری می کند که دست اجانب نیافتد و  امن و امان باشد کافی است.ما چیز بیشتری نخواستیم."و نگاه خبرنگاران به سقف خانه شهید است که با پلاستیک‌های نازک از گوشه ای به گوشه ای دیگر چسبانده شده تا موقع بارش باران پایین نریزد. این خانه را شهید با دست‌های خودش ساخته و هنوز هم زیر سقف این خانه 5 نفر زندگی می کنند.آنهم در دو اتاق؛ نه تنها این خانه که بیشتر خانه‌های کاهگلی روستا سقف‌هایشان با پلاستیک‌های نازک و چسب آراسته شده تا با تکان بارانی پایین نریزند.

 


مسوول بسیج دانش آموزی مستقر در روستا می گوید: 54دانش آموز امسال در این اردوها شرکت دارند.دانش آموزان دختر در روستای مراغه و دانش آموزان پسر در روستای قند آب.

می گوید: اولویت اصلی با تعمیر و مرمت و بازسازی مدارس و نقاشی ساختمان و دیوار نویسی و لوله کشی و برق کشی مدارس است و در کنار آنها واکسیناسیون دام هاو پیگیری و شناسایی خانواده های نیازمند و پخش داروی رایگان انجام می شود. خیلی از خانه ها نیاز به حمام دارند. 70خانوار در این روستا هستند و پیگیر ایجاد اشتغال و رفع بیکاری منطقه از مسوولان هستیم. همچنین به دنبال حفر قنات عمیق هستیم تا زمین‌های منطقه رونق بگیرد.


اینجا دختران 14 – 15سالگی ازدواج می کنند و پسرها 22 تا 27 سالگی؛ ماه محرم هم طلبه ای برای تبلیغ نمی آید. دخترها و پسرها تا پنجم دبستان درس می خوانند و اگر از پس هزینه‌ها و جاده خاکی که تنها راه اتصال روستا به فریمان است،بربیایند به شهرها و روستاهای دیگر می‌روند. «اگر خدا رحمت بدهد، نعمتی هست» این جمله زنان روستاست. خشکسالی چند سالی است گریبان مردم را گرفته؛ اکثر عروس‌ها در خانه مادرشوهر زندگی می کنند، می گویند از وقتی یارانه ها آمده، مردم پولش را گرفتند و زوج‌های جوان زندگی مستقلی در روستا برای خود مهیا کردند و دیگر در خانه پدری نمی‌مانند.



 
14 ساله است و یک بچه دارد می گوید: هیچ کدام از خانم‌های این روستا دانشگاه نرفته اند. آب هم روزی چند ساعت می آید و بعد قطع است. می گویم« رییس جمهور تا به حال اینجا آمده،او را دیده‌ای؟» می گوید: یک بار شهرستان فریمان آمده، اما نتوانستیم برویم. روستا وسیله نقلیه خطی ندارد و راه روستا خاکی است. اگر جاده را آسفالت کنند و ماشین خطی بگذارند، خیلی بهتر می شود.



نقاب پارچه ای سفیدی به روی صورتش زده، لخته های خون را در چشمان اش می بینم و آثار جراحتی که از پشت پارچه سفید، خودش را نشان می دهد. زهره 17 ساله‌ است، دختر بچه اش را در آغوش می کشد و می گوید:«قبلا اینجا ماشین خطی داشت اما الان ماشین نداریم. آژانس‌ها تا مشهد20-30 هزار تومان برای رفت و برگشت می‌گیرند. یک روز با همسرم سوار موتور بودیم که در راه خاکی روستا تصادف کردیم.» آرام نقاب پارچه اش را کنار می زند نیمه سمت چپ صورتش چندین بخیه خورده و پوست صورت و گوشت صورتش در هم آمیخته. بعد از تصادف بی هوش شده و شانس آورده که یک ماشین گذری او و همسر و دخترش را در جاده پیدا کرده و....


دوست ندارد حتی اسمش را بنویسم؛ غرورش نمی گذارد. تنها دلش می خواهد روستا از مشکل کم آبی، کمبود حمام، خانه‌های نیمه کاره و کاه گلی و کمبود پزشک و جاده همیشه خاکی اش راحت شود.


زن همسایه زیر لب چیزی می گوید و به سمتم می آید: از صبح کنار تنور، دود تنور می خوریم و بعد گوسفندها را به چرا می بریم. قبلا آقایی هر هفته یک بار می آمد اینجا برای درمان، الان خانم پزشک اینجا به من می گوید برو آنور بایست بوی تنور می دهی، بوی آغل می دهی، آخر ما مجبوریم کار کنیم. چه کار کنیم؟ همه اش در کاهدون و سر تنور هستیم و حمام هم نداریم. قبلا که قندآب بخش مشهد بود وضعمان بهتر بود الان که بخش فریمان شده‌ایم،توجهی نمی کنند. دو سال است بچه‌هایم را عقد کرده ام، ساختمان ساخته ایم، آب و برق دولتی بهمان نمی دهند، این ها را سروسامان بدهم.می گویند بیا آب و برق آزاد بگیر. سال پیش 80گوسفند داشتیم که نصف آن را فروختیم تا برای گوسفندها آذوقه آزاد بخریم. می گویند آذوقه دولتی را دامدارها می خرند و چیزی برای ما نمی ماند،هر وقت مراجعه می کنیم می گویند دیر آمدی تمام شد! برو بعدا بیا!


صدای بچه‌های مدرسه روستا می آید که با یکدیگر سرود می خوانند «اباصالح... یا اباصالح....» و قصه این روستا هم انگار منتظر است هنوز...




ارسال توسط | تاریخ : یکشنبه 9 مرداد 1390 | نظرات ()
صفحات وبلاگ
صفحات جانبی
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
نظر سنجی
امکانات جانبی